۰۸:۱۰
منبع: فارس
دسته: فرهنگی
کد خبر: 26978846
نقشه حسن

نقشه حسن

به اشتراک بگذارید:

خبرگزاری فارس مازندران ـ حماسه و مقاومت|خاطرات شهدا و رزمندگان همواره درس‌های آموزنده‌ای است که هرچند ساده اما نقشه راهی است برای تجلی انسانیت، گاهی خاطرات احساسی و عاشقانه‌اند و گاهی نیز پندآموز؛ در ادامه چند نمونه از این روایت‌ها تقدیم مخاطبان می‌شود.

* بیت‌المال

مرخصی‌اش تمام شده بود و می‌خواست به جبهه برگردد، سوار ماشین شدیم تا او را به سپاه برسانیم، بین راه متوجه شدیم اورکتش را برنداشته است، گفتم: «بهمن جان! نگران نباش، بر می‌گردم و برایت می‌آورم».

«نه داداش! نمی‌خواهد، شاید این آخرین دیدار ما باشد».

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «مگر علم غیب داری؟»

«داداش! به من الهام شده که شهید می‌شوم، اورکتم بماند تا بچه‌های تیپ شما، از آن استفاده کنند، اورکت رو سپاه به من داده، بیت‌المال است، حیف است که تیر و ترکش بخورد و خراب شود».

راوی: علی گوران ـ برادر شهید

ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻬﻤﻦ ﮔﻮﺭاﻥ ـ ﻣﺘﻮﻟﺪ ١٣٤٢ ﺳﺎﺭی ـ ﺷﻬﺎﺩﺕ ١٣٦٤ ﺟﺰﻳﺮﻩ ﻣﺠﻨﻮﻥ

* آخرین لحظه

آخرین باری بود که به مرخصی می‌آمد؛ خیلی شاد و خوشحال بود، از حس و حال او همه اهل خانه، خوشحال بودند.

هنگام رفتن، با همه حتی همسایه‌ها خداحافظی کرد، مرا در آغوش گرفت و می‌بوسید، گفت: «مامان! من دیگر برنمی‌گردم، این بار شهید می‌شوم».

به او الهام شده بود.

آخرین لحظه، کاغذی روی یخچال گذاشت و رفت.

پس از رفتنش نگاهی به کاغذ انداختم، وصیت‌نامه‌اش را نوشته بود.

پس از ۷ سال مفقود بودن، تنها چیزهایی که از او به‌جا مانده بود، این‌ها بود: «یک پوتین، لباس، پلاک و چند تکه استخوان!»

راوی: سکینه قاسمیان ـ مادر شهید

ﺷﻬﻴﺪ حسنعلی ابوالحسنی ـ ﻣﺘﻮﻟﺪ ١٣٤٦ ﭼﺎﻟﻮﺱ ـ ﺷﻬﺎﺩﺕ ١٣٦٥ اﺷﻨﻮﻳﻪ

* نماز در آتش!️

سخت بیمار بود، از تب می سوخت، تب مالت، حسابی او را از پا انداخته بود، نه‌تنها توانایی ایستادن نداشت، بلکه به سختی در بستر می‌نشست.

صدای اذان به گوش رسید، از مادر آب خواست تا وضو بگیرد.

حاضر نبود نماز اول وقتش به تأخیر بیفتد، وضو گرفت و نماز را در رختخواب به حالت نشسته خواند.

راوی: محمد کیادلیری ـ برادر شهید

ﺷﻬﻴﺪ اﺣﻤﺪ کیاﺩﻟﻴﺮی ـ ﻣﺘﻮﻟﺪ ١٣٤٨ ﭼﺎﻟﻮﺱ ـ ﺷﻬﺎﺩﺕ ١٣٦٧ شلمچه

* به اسیر کن مدارا

همرزمانش برایمان تعریف کردند: نیروهای خودی پیشروی کرده بودند و توانستند چند تن از عراقی‌ها را اسیر کنند، برخی دوستان معتقد بودند اسیران باید در همان جا کشته شوند اما عباس با آنها مخالف بود و چنین اجازه‌ای را به کسی نداد، به دوستانش گفت: آنها اسیر هستند و باید به پشت خط مقدم اعزام شوند».

شاید در آن لحظه به یاد مولای‌مان، امیرالمؤمنین(ع) افتاد که به فرزندش سفارش کرده بود چگونه با اسیر رفتار کند.

راوی: راحله گیل‌چینی ـ خواهر شهید

ﺷﻬﻴﺪ ﻋﺒﺎﺱ گیل‌چینی ـ ﻣﺘﻮﻟﺪ ١٣٤٤ ﭼﺎﻟﻮﺱ ـ ﺷﻬﺎﺩﺕ ١٣٦٥ ﻣﻬﺮاﻥ

* بعد از ۳ سال چشم‌انتظاری

به تازگی مجروح شده و به خانه بازگشته بود اما به کسی چیزی نگفت، همه تلاشش را می‌کرد تا وانمود کند سالم است، سرانجام اصرارهای خانواده کارساز شد و اعتراف کرد که ترکش کوچکی به بدنش اصابت کرده است.

خواهرش پرسید: «کدام قسمت از بدنت مجروح شده است؟»

پاسخ داد: «این بار ترکش کوچکی به پایم اصابت کرده اما روزی خواهد رسید که سرم را خواهد شکافت!»

بعد از ۳ سال چشم انتظاری پیکرش را آوردند، چیزی که می‌دیدیم باورکردنی نبود، ترکش نیمی از سرش را متلاشی کرده بود.

راوی: حکیمه شعبانی ـ خواهر شهید

طلبه شهید ابوالقاسم شعبانی ـ متولد ١٣٤٧ بابلسر ـ شهادت ١٣٦٥ جزیره بذاری و عراق

* نقشه حسن

آرپی‌جی‌زن قهاری بود، آن روز همه همرزمانش شهید شده بودند و او باید یکه و تنها در برابر دشمن می‌ایستاد اما چگونه می‌توانست پنج سنگر را در دست گیرد؟

ناگهان فکری به ذهنش رسید، در طول هر پنج سنگر می‌دوید و آنها را کنترل می‌کرد، به نوبت در پشت هر کدام می‌ایستاد و شلیک می‌کرد تا دشمن نفهمد که همه آنها خالی است و دیگر نیرویی برای دفاع باقی نمانده.

نقشه حسن خوب پیش می‌رفت و دشمن چند ساعتی با نیروهای نامرئی پنج سنگر درگیر بود تا این که صبر نیروهای بعثی به سر آمد و همه سنگرها را به خمپاره بستند، حسن نیز زخمی شد و در اثر خونریزی زیاد به همرزمان شهیدش پیوست.

راوی: علیرضا نوروزی ندافی ـ برادر شهید

شهیدﺣﺴﻦ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﻧﺪافی ـ ﻣﺘﻮﻟﺪ ۱۳۴۳  ﻧﻜﺎ ـ ﺷﻬﺎﺩت ۱۳۶۴ ﮔﻮﺯﻳﻞ ﭘﺎﻭﻩ

* کلاه سفارشی

کلاه‌هایی را که برایش بافتم با خود به جبهه برد، می‌خواست آنها را بین رزمنده‌ها تقسیم کند اما می ترسید در تقسیم تبعیض بگذارد، به همین خاطر آنها را یکی یکی به هوا پرتاب می‌کرد و هر کس زودتر آن را می‌گرفت، کلاه از آنِ او می‌شد.

همه کلاه‌ها را پرتاب کرده بود، به تنها کلاهی که در دستانش مانده بود، نگاهی انداخت، من آن کلاه را سفارشی برایش بافته بودم و او نیز خیلی به آن علاقه داشت اما نتوانست با خودش کنار بیاید، کلاه را در دستانش فشرد، تصمیمش را گرفت و آن را نیز به هوا پرتاب کرد!

راوی: آسیه مهدوی رودی ـ خواهر شهید

شهید ﺻﺎﺩﻕ ﻣﻬﺪوی ﺭﻭﺩی ـ ﻣﺘﻮﻟﺪ ١٣٤١ ﺗﻨﻜﺎﺑﻦ ـ ﺷﻬﺎﺩﺕ ١٣٦٥ ﺳﻠﻴﻤﺎﻧﻴﻪ ﻋﺮاﻕ

* فرمان‌پذیری

قرار بود همگی با هم به تظاهرات برویم، ما جوان‌تر بودیم و آتش‌مان تندتر بود اما محمداسماعیل آرامش کامل داشت.

در راه با هم صحبت می‌کردیم که موضوع فرمان‌پذیری به میان آمد، محمداسماعیل گفت: «ما همان کاری را انجام می‌دهیم که بر ما تکلیف شده است، نباید کارهایی را که از نظر خودمان صحیح است، انجام دهیم، مثلاً در راهپیمایی می‌گویند از این مسیر بروید، باید اطاعت کرد زیرا اگر خلاف آن را انجام دهیم و از مسیر خارج شویم، به جبهه دیگری خواهیم رفت!»

راوی: عنایت‌اﻟﻠﻪ شکوری

شهید ﻣﺤﻤﺪاﺳﻤﺎﻋﻴﻞ ﺷﻜﻮﺭی ـ ﻣﺘﻮﻟﺪ ١٣٣٩ ﺗﻨﻜﺎﺑﻦ ـ ﺷﻬﺎﺩﺕ ١٣٦٦ ﻣﺎؤﻭﺕ

* امروز مهمان دارم

دست یکی از دوستانش قطع شده بود، چند روز در میان می‌گفت: «امروز مهمان دارم و می‌خواهم با او تنها باشم، لطفاً شما به منزل یکی از آشنایان بروید!»

پس از رفتن ما، دوستش را به منزل می‌آورد و به حمام می‌برد، پس از شست و شو و نظافتش، او را باز می‌گرداند.

می‌دانستیم نمی‌خواهد که ما دوستش را در آن وضعیت ببینیم.

راوی: سیده‌نجمه حسینی ـ خواهر شهید

شهید ﺳﻴﺪﻣﺤﻤﺪ حسینی ـ ﻣﺘﻮﻟﺪ ١٣٤٣ ﭼﺎﻟﻮﺱ ـ ﺷﻬﺎﺩﺕ ١٣٦٦ ﻣﺎؤﻭﺕ

انتهای پیام/3141/ح

مسئولیت صحت محتوای اخبار بر عهده خبرگزاری منبع و منتشر کننده آن است و خبروان صرفا این خبر را بازنشر داده است.
اخبار مشابه

خط های خبری

پربازدیدترین اخبار

مهمترین اخبار